معمولن لبخندی بر لب دارد با بچه ها گپ می زند ... مباحثه می کند ... می خندد با صدای بلند و مردانه و منحصر به فردش .

جلال بتويی را نزديک به يک دهه است می شناسم . از شب های روشن سازمان تبليغات نيشابور که بيرون از سالن سيگار می کشيد و شعر سپيد می خواند . اين روزها مسئول انجمن شعر جوان نيشابور است و دغدغه ی دوستان نو قلم او را هر روز به اداره ی فرهنگ و ارشاد می کشاند ... با لبخنديبه همراه  سيگاری بر گوشه ی لب .

بی شک در شعر سپيد نيشابور حرف اول را می زند . غزلی از او را با هم می خوانيم  ...

 

سر آمده ای در من ... سر باشی و من گردن -

می زد شب خود را با تنهايی خنجر« من »

پاشيد بر اندام ات بی رحمی چشمان ام

آهی که گلويت را ... خونی که به پيراهن -

ماليد دو دست اش را ... عريانی اندام ات

اين جسم سفيد سفت ، در هول و هراس تن -

می لرزد و من هم نيز می لرزم ازين توفان

اين کشتی بی لنگر ... اين موج رها : اين زن

انگار کسی در من هی خاطره می بافد

هی خاطره می بافد  انگار کسی در من

گفتی که صدايت خوب

هی ! نه ... د ... نبوس اين قدر

- من می رم و از فردا پيشت نمی آم عمرن

- آبجی رو ببين حاجی ! عمرن می گه تو حرفاش

جاهل شدی گلبانو ! چشم پدرت روشن

می گفت صدايی دور بر دايره می خواند

پاچينه ی بی اندام در فکر سفر ... رفتن -

سخت است از اين غربت  رفتن و غريبی سخت

سخت است برای باد با شعر سخن گفتن

می دانی و با اين حال اين جا بغل جاده

با چانه ی روی مشت در حال پلاسيدن ...

 

 

لینک
جمعه ٢ تیر ،۱۳۸٥ - غزل نیشابور